محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5472

تاريخ الطبرى ( فارسي )

تلاقى كسانى كه پيش روى منند از آنها سودى نمىبرم كه اهل صلح را بر اهل جنگ برترى داده و منزلت مردم سخت كوش را به اهل دعوت داده . آنچه مىخواهم اين است كه ياران مرا مقررى يك ساله دهند و مقررى يك ساله را همراهشان بفرستند . كسانى از آن جمله را كه كوشا و پر تلاشند و مقررى خاص ندارند ، مقررى خاص دهند و اينكه بيماران و ضعيفانشان را تبديل كنم و هزار كس از همراهان خويش را بر اسب نشانم ، و دربارهء شهرها و ولايتها كه مىگشايم از من حساب نخواهند . » گفت : « زياده روى كردى مىبايد با امير مؤمنان گفتگو كرد . » گويد : آنگاه بر نشست من نيز بر نشستم ، او پيش از من به نزد محمد وارد شد ، به من اجازه داد كه وارد شدم . ميان من و او بيش از دو كلمه نرفته بود كه خشم آورد و بگفت تا مرا بداشتند . يكى از خواص محمد گويد : اسد به محمد گفت : « دو پسر عبد الله مأمون را به من بده كه به دستم اسير باشند ، اگر به اطاعت من آمد و تسليم من شد كه بهتر و گر نه دربارهء آنها به حكم خويش عمل كنم و راى خويش را دربارهء آنها اجرا كنم . » محمد گفت : « تو يك بدوى ديوانه اى . مىخواهم عنان عرب و عجم را به تو دهم و خراج ولايتهاى جبال را با خراسان طعمهء تو كنم و منزلت تو را از همگنانت كه همه فرزند سرداران و شاهانند برتر برم . اما تو به من مىگويى فرزندم را بكشم و خون كسان خاندان خويش را بريزم ، اين بىخردى و آشفته خيالى است . » راوى گويد : دو پسر از آن عبد الله مأمون به بغداد بودند كه با مادرشان ام - عيسى دختر موسى هادى مىزيستند و در قصر مأمون به بغداد جاى داشتند و وقتى كه مأمون بر بغداد تسلط يافت همراه وى و مادرشان به خراسان رفتند و همچنان آنجا ببودند تا وقتى كه به بغداد آمدند . اينان بزرگتر پسران وى بودند . زياد بن على گويد : وقتى محمد بر اسد بن يزيد خشم آورد و دستور داد كه